شاه غزل سپیدموی زیباروی من!
من در میان آب و اتش ِ چشمهای تو
چیزی عجیب یافتم ،
سررشته ای عمیق و بلند
از عمق نگاههای معصوم تو
تا قعر ناشکیب این دل افسرده ام!
هزار بار چشمهایت را خواندم و راز هیچش را هرگز نفهمیدم
کجا بودی تو
کجا بودی و چرا رسیدی...
آن روز سیه آسمان
با سری به زیر و شانه هایی رو به آسمان ِ بلند زندگانی من .
اگه تو پیشم بودی
قفس ِ همیشه ی من ، یه سکوت ِ دس نخورده
ساعت ِ خسته رو دیوار که واسه همیشه مرده
کاغذای رفته بر باد ، غزلای نانوشته
انگاری نیستی و هیچ کس ، من ُ یادم نیاورده
من یادم رفته که زندون ، یه روزی یه آسمون بود
پر زدن اما همیشه ، بی تو تکرار جنون بود
تو چشام معجزه ی شب ، تو دلت هراس ِ رفتن
هر نگاه ِ ساده ی من ، واسه تو ترانه خون بود
اگه تو پیشم بودی زندگی اینجوری نبود
من بودم تو بودی ُ غصه ی این دوری نبود
روی شیش تا سیم ِ گیتار ، موعد ِ دستای ما بود
پیش آواز تو حتی هرچی سازه بی صدا بود
یاد ِ من رفته که لبهات تن ِ لحظه هامو بوسید
همه ی ثانیه هامون ، از حصار غم رها بود
حالا تو رفتی ُ زندون ، جای موندنی نداره
نبض ِ یخ بسته ی دستام ، نفسام ُ می شماره
از همون لحظه که رفتی ، بغض این حنجره پوسید
فصل ِ خاموشی ِ من شد ، هجرت ِ تلخ ِ ستاره
اگه تو پیشم بودی زندگی اینجوری نبود
من بودم تو بودی ُ غصه ی این دوری نبود

درگذشت هنرمند بزرگ "بیژن ترقی" را به اهالی هنر و آفرینش تسلیت عرض می کنم. روحش شاد.
(سلام.دوستان هم ترانه با عضویت در وبسایت "بنیاد ترانه" می تونن به جمع هنرمندان بپیوندند)
پاسبون دستام ُ وا کن ، تا که دستاش ُ بگیرم
بذار این لحظه ی آخر ، توی آغوشش بمیرم
واسه ما زندگی این بود ، با ترانه قد کشیدن
مث ِ زندونی ، تو واژه ، از حصار ِ تن رهیدن
پاسبون دستای خسته م ، نفسای تازه می خواد
اگه دستام ُ نگیره ، پر می گیرم ، می رم ازیاد
تو می خواستی ما نباشیم ، دل ِ آسمون بگیره
توی این شبا هدر شیم ، تا سیاهی جون بگیره
تو سکوت ِ این خیابون ، هیچ کسی مثل ِ تو بد نیس
می دونم قلب ِ تو سنگه ، معنی ِ عشق ُ بلد نیس
ولی ما یه جای قصه ، می زنیم به سیم آخر
اونجا که شازده نگام ُ ، می کنه دوباره از بَر
هیشکی غیر ِ ما نفهمید معنی ِ ناب ِ بهشت ُ
اون معما که سیاهی ، روی پلک ِ شب نوشت ُ
می دونم کلید ِ زندون ، دستای همین ترانه س
"من دوسِت دارم" همیشه ، واسه ما رمز ِ شبانه س
............................................................................۱۹/۰۱/۸۸
ترانه ی پاسبون رو دیشب نوشتم. هنوز هم ترانه هام رنگ ترانه ی خودم نیست.
دارم سعی می کنم به من نزدیک تر شوم. حالا نوشتن برایم سخت ترین کار زندگی شده.
نازنین من !
من بهار را با تو قسمت می کنم
همواره
گرچه هیچ گاه نه داشته ام و نه داشته است!
اما چیزهایی هم هست که انکارش نمی کنم.
خیالت
خواهشت
و رفتنت...
بهارانه بخند
که این تکیده ی خسته ٬ دل به بوسه ی شیرین تو بسته است.
............................................................برای تو که دوستت می دارم.
امسال ...
نمی گویم چه خواهم کرد. چه خواهم شد.
تو هرجا که می خواهی مرا ببر!
سپیده گاه برای خفتن راهی نیست
سپیده گاه من به سرزمین تو می رسم
تلخ ِ اضطراب می شوم تا خورشید شعله سرکشد
باد روسری برقصاند
و شمع های مزارم خاموش شوند با گیسوی پریشانش!
و من زیر ِ آوار خاک
تن می دهم به موریانه های سمج...
تو نمی رسی که شفاعتم کنی!
تمام شب را خفته ای . سوسوی بادها را کشتم تا مبادا بیدارت کنند.
خفتی و من منتظرت بیدار...
شمع ها دیگر بار روشنی نخواهند گرفت
باد دوباره خاموشی اختیار خواهد کرد
چون تو بازگشته ای به راه خود... پشیمان از دیداری که در کار نبود.
دور می شوی.
سایه ات در امتداد قبرها بزرگ می شود
و من کوچک!
قتل نفس(صادق هدایت! زود رفتی)
روز غریبانه ی ما ٬ لحظه ی تلخ رفتنت
غربت ِ بوسیدن ِ مرگ ٬ تو التماس ِ بدنت
نفس نفس تو می زدی ٬ با تو بهانه جون میداد
دستای سرد ُ خسته تُ٬ به دست ِ آسمون میداد
تو قتل ِ نفس ِ واژه هام ٬ ثانیه هم امون میخواد
(آبجی خانوم) ِ قصه هات ٬ یه اسم ِ بی نشون میخواد
کاش به شبا جون بدم و اسم ِ منم خاطره شه
بگو چجوری زندگیم ٬ از روی عادت نباشه؟!
مث ِ خودت شعر ِ منم ٬ یه عمره تو این قفسه
می خوام به دارش بزنم ٬ هرچی که بود برام بسه!
لعنت به هرچی خاطره س ٬ به هرچی جای خالیه
خودت بگو حادثه بود ٬ مرگ ِ تو هم خیالیه
حالا منم مث ِ توام ٬ فکر می کنم خسته بودی
اون شیر ِ گاز ِ بی زبون رُ اشتباه بسته بودی!
سرزمین من جاییست ،
بر لب ِ ناخودآگاه ِ خورشید
که گاهی حواشی اش
نمناک می گردد و
بند ِ دلم پاره می شود !
جایی که چنان ممتد ، مثل ِ آونگ ِ ساعت ،
غقب می رود و باز می گردد
که شروع ِ هر لحظه اش
می شود خلقتی از نو ، نگاهی تازه به تکرار ِ عشق !
سرزمین ِ من ،
پای ِ خورشید ِ سیاهی جاودانه می گردد
که ساحل ِ افسونگر ِ هیچ مجسمه ای
قابل ِ پرستش نیست آن جا ،
جایگاهی
که آینه ی زشت رویی ِ من است.
سرزمین من ،
آه ، گاهی زُل می زند به عمق ِ چشمهایم
و گویی باز ...
متولد می شوم
متولد می شوم ، خلق می شوم!
پی نوشت: سرزمینی اگر برای زیستن و انسان بودن باشد!



