تبليغاتX
به همین سادگی


























به همین سادگی

شعر و ترانه نگار داستان پور

 

در واپسین روزهای اسفند هرسال بنا به رسم صفحه ی مجازی ام مروری می کنم بر روزهای بر من گذشته و نوشته ها و سروده ها و نمایش های اجرایی ام .

اکنون که بهار از راه میرسد ( به همین سادگی ) وارد پنجمین سالگرد خود می شود و این اتفاق را بر خود به فال نیک می گیرم .

و 91 ، سالِ نهنگ است ، یا همان اژدها ( به سمبل چینی ها ) و می گویند سال شانس است . که البته اگر هم چنین نباشد حداقل برای امثال من که سال اژدهایی هستند خوشبینانه می تواند نیکو باشد .

و اما نود از زاویه ی هنر:

فروردین ماه را با شعر ( همیشه کسی پنجره ها را باز می گذارد ) و ( روزی که خدای تو ... ) آغازیدم.

حاصل اردیبهشت ماه اما نمایشنامه ی دوست داشتنی کودکی بود به اسم ( بارون اگه بباره )

و خرداد ماه ترانه ی ( فلسفه ی نیستی ) به من رسید .

برای مرداد ماه درگیر اصلاح و بازنویسی ( دارم شبیه کلاغها می شوم ) بودم . و البته شعر ( همواره بسته )

شهریور ماه ( دارم شبیه کلاغها می شوم ) به جشنواره ی جوان راه یافت . کار تجربه ی خوبی بود اما متاسفانه شرکت در این جشنواره یکی از اشتباهات گروه بود . از این که بگذریم شعر ( در تو ) نقطه ی مثبتی بود .

بعد از این درگیری های تابستانی ، درگیری های زندگی واقعی بود و ازدواج . و امان از این زندگی واقعی .

این شد که تا اسفند ماه را مرخصی برای خودم رد کردم .

حاصل اسفند ماه نود هم شعری بود نسبتا متفاوت اما نوپا . ( برشانه های باد )


پی نوشت : در برنامه های امسالم جمع آوری و ویرایش مجموعه شعرهایم بیشترین اولویت را دارد.

و صدالبته اگر دست دهد ، اجرای نمایش ( بارون اگه بباره ).

پی نوشت دو : سال 91 را تبریک می گویم . و امیدوارم اتفاقات نویی برایتان بهمراه داشته باشد .

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:44 توسط نگار.داستان پور| |

 

جلسه انتخابات انجمن نمایش کودک و نوجوان اصفهان

دوشنبه ۲۲/۱۲/۹۰

ساعت ۱۸

مکان : هنرسرای خورشید . پل چمران . جنب شهرداری منطقه هفت

از کلیه ی فعالان حوزه کودک و نوجوان اصفهان دعوت می شود تا در این مراسم شرکت نمایند .


بر شانه های باد ...

 

یکایک روزهایم را به باد خواهم سپرد .

به اضطراب و دغدغه های هیچ ...

به آن وسوسه ای که میدانم

روزی ، مرا خواهد کشت .

یکایک روزنه های فهم را خواهم بست .

یکایک انتظارهای بی پایان را .

و به خواب خواهم رفت . در آغوش زمان .

آنگاه باد خواهد برد

هرآنچه را از هوس ها و بوسه های پنهانی

که مرا میساخت .

خرد خواهد کرد ، پوسته ی نازک زنانگی ام را .

پخش خواهد کرد خاکستر تیره ی افکارم را .

و دوباره بستری خواهد ساخت

تنها برای من

دود غلیظ زندگانی ام .

...

من اما دوباره روزهایم را به باد خواهم سپرد .

من اما دوباره با بادها خواهم آمیخت ...

 

19/12/90 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:23 توسط نگار.داستان پور| |

ما روی آبها شناور بودیم

پیوسته

بی کلک و بی ماوا

بی مقصد و بی پروا !

بر سایه های بلند جسم هامان .

تنها در این اندیشه بودیم :

جایی که می رویم ٬ آنجاست که باید بود .

ما چشم هامان را از ترس

پیوسته می بستیم ...

ما روی آبهای سرخ یک دریا

بر زندگانی تکیه زده بودیم .

آنگاه قرص ماه

آبها را بلعید ...

موج ها را شکافت ...

رنگ ها را شکست ...

بر خشکیِ زمین

جا مانده بود تنها

بی سایه ٬ جسم هامان .

ما چشمهامان را همواره بسته بودیم ...

همواره بسته ... .


پی نوشت : انگار سالهاست به این خانه سر نزده بودم .

وقتی آمدم تاریک بود . و چیزی برای روشن کردنش نداشتم .

حالا هم که به روز شده ام به یاری نوشته های پیش بوده است .

اما ...

این هم برای من غنیمتی ست ٬ تا به یاد بیاورم زمان را ٬ که به سرعت می گذرد و ناگهان که به خود می آیی می بینی نزدیک به یک سال است چیزی برای گفتن یا برای روشن کردن خانه ات نداشته ای.

اما از همه ی اینها گذشته چیزی که باعث مسرت است زندگی ست . و اینکه این روزها که نبوده ام زندگی جدیدی را آغاز کرده ام و اینکه دیگر تنها نیستم و می دانم که از این جا به بعد با غرور و شوق بیشتری ادامه خواهم داد . چرا که در کنار کسی که دوستش دارم می نویسم . و این آغاز زندگی ست.

 

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:4 توسط نگار.داستان پور| |

...

و ترس سوگندمان بود .

و ما عادت داشتيم ،

صبح ها

دهان پنجره را نشسته بنوشيم .

و ما حواسمان به چشمان هم نبود .

هميشه جاي پنجه هاي مرگ را

روي گردنهاي بلندمان پنهان كنيم .

و ما ترس بوديم و ترس بوي چرك

بوي اشك

بوي خون مي داد ...

و ما براي لذت مرگ

به ترسهامان قسم مي خورديم .

و قسم هامان اما

هميشه راست بود و درست .

(23/بهمن/89)


پ ن : به قول زهره ي عزيز ، تابستان ها فصل تئاتر است و زمستان ها فصل شعر .

شعرم كه نمي آيد . اين روزها داريم شبيه كلاغها مي شويم ... دسته جمعي !


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 17:3 توسط نگار.داستان پور| |