به همین سادگی
شعر و ترانه نگار داستان پور
در واپسین روزهای اسفند هرسال بنا به رسم صفحه ی مجازی ام مروری می کنم بر روزهای بر من گذشته و نوشته ها و سروده ها و نمایش های اجرایی ام . اکنون که بهار از راه میرسد ( به همین سادگی ) وارد پنجمین سالگرد خود می شود و این اتفاق را بر خود به فال نیک می گیرم . و 91 ، سالِ نهنگ است ، یا همان اژدها ( به سمبل چینی ها ) و می گویند سال شانس است . که البته اگر هم چنین نباشد حداقل برای امثال من که سال اژدهایی هستند خوشبینانه می تواند نیکو باشد . و اما نود از زاویه ی هنر: فروردین ماه را با شعر ( همیشه کسی پنجره ها را باز می گذارد ) و ( روزی که خدای تو ... ) آغازیدم. حاصل اردیبهشت ماه اما نمایشنامه ی دوست داشتنی کودکی بود به اسم ( بارون اگه بباره ) و خرداد ماه ترانه ی ( فلسفه ی نیستی ) به من رسید . برای مرداد ماه درگیر اصلاح و بازنویسی ( دارم شبیه کلاغها می شوم ) بودم . و البته شعر ( همواره بسته ) شهریور ماه ( دارم شبیه کلاغها می شوم ) به جشنواره ی جوان راه یافت . کار تجربه ی خوبی بود اما متاسفانه شرکت در این جشنواره یکی از اشتباهات گروه بود . از این که بگذریم شعر ( در تو ) نقطه ی مثبتی بود . بعد از این درگیری های تابستانی ، درگیری های زندگی واقعی بود و ازدواج . و امان از این زندگی واقعی . این شد که تا اسفند ماه را مرخصی برای خودم رد کردم . حاصل اسفند ماه نود هم شعری بود نسبتا متفاوت اما نوپا . ( برشانه های باد )
پی نوشت : در برنامه های امسالم جمع آوری و ویرایش مجموعه شعرهایم بیشترین اولویت را دارد. و صدالبته اگر دست دهد ، اجرای نمایش ( بارون اگه بباره ). پی نوشت دو : سال 91 را تبریک می گویم . و امیدوارم اتفاقات نویی برایتان بهمراه داشته باشد . جلسه انتخابات انجمن نمایش کودک و نوجوان اصفهان دوشنبه ۲۲/۱۲/۹۰ ساعت ۱۸ مکان : هنرسرای خورشید . پل چمران . جنب شهرداری منطقه هفت از کلیه ی فعالان حوزه کودک و نوجوان اصفهان دعوت می شود تا در این مراسم شرکت نمایند .
بر شانه های باد ... یکایک روزهایم را به باد خواهم سپرد . به اضطراب و دغدغه های هیچ ... به آن وسوسه ای که میدانم روزی ، مرا خواهد کشت . یکایک روزنه های فهم را خواهم بست . یکایک انتظارهای بی پایان را . و به خواب خواهم رفت . در آغوش زمان . آنگاه باد خواهد برد هرآنچه را از هوس ها و بوسه های پنهانی که مرا میساخت . خرد خواهد کرد ، پوسته ی نازک زنانگی ام را . پخش خواهد کرد خاکستر تیره ی افکارم را . و دوباره بستری خواهد ساخت تنها برای من دود غلیظ زندگانی ام . ... من اما دوباره روزهایم را به باد خواهم سپرد . من اما دوباره با بادها خواهم آمیخت ... 19/12/90 پیوسته بی کلک و بی ماوا بی مقصد و بی پروا ! بر سایه های بلند جسم هامان . تنها در این اندیشه بودیم : جایی که می رویم ٬ آنجاست که باید بود . ما چشم هامان را از ترس پیوسته می بستیم ... ما روی آبهای سرخ یک دریا بر زندگانی تکیه زده بودیم . آنگاه قرص ماه آبها را بلعید ... موج ها را شکافت ... رنگ ها را شکست ... بر خشکیِ زمین جا مانده بود تنها بی سایه ٬ جسم هامان . ما چشمهامان را همواره بسته بودیم ... همواره بسته ... .
پی نوشت : انگار سالهاست به این خانه سر نزده بودم . وقتی آمدم تاریک بود . و چیزی برای روشن کردنش نداشتم . حالا هم که به روز شده ام به یاری نوشته های پیش بوده است . اما ... این هم برای من غنیمتی ست ٬ تا به یاد بیاورم زمان را ٬ که به سرعت می گذرد و ناگهان که به خود می آیی می بینی نزدیک به یک سال است چیزی برای گفتن یا برای روشن کردن خانه ات نداشته ای. اما از همه ی اینها گذشته چیزی که باعث مسرت است زندگی ست . و اینکه این روزها که نبوده ام زندگی جدیدی را آغاز کرده ام و اینکه دیگر تنها نیستم و می دانم که از این جا به بعد با غرور و شوق بیشتری ادامه خواهم داد . چرا که در کنار کسی که دوستش دارم می نویسم . و این آغاز زندگی ست. و ترس سوگندمان بود . و ما عادت داشتيم ، صبح ها دهان پنجره را نشسته بنوشيم . و ما حواسمان به چشمان هم نبود . هميشه جاي پنجه هاي مرگ را روي گردنهاي بلندمان پنهان كنيم . و ما ترس بوديم و ترس بوي چرك بوي اشك بوي خون مي داد ... و ما براي لذت مرگ به ترسهامان قسم مي خورديم . و قسم هامان اما هميشه راست بود و درست . (23/بهمن/89) پ ن : به قول زهره ي عزيز ، تابستان ها فصل تئاتر است و زمستان ها فصل شعر . شعرم كه نمي آيد . اين روزها داريم شبيه كلاغها مي شويم ... دسته جمعي !

