شعر و ترانه نگار داستان پور

تا از لابلای کاغذهای پخش شده از روی میز تحریرت یکی را انتخاب کنی بر حسب اتفاق ، و بنشینی روی صندلی قرمز رنگت و خیره بشوی به سرخی پرده ای که آفتاب را فیلتر شده تحویلت میدهد ، کلی وقت میبرد . و شاید وقتی خودنویس ات را روی کاغذ سُر بدهی دیگر برای فکرهایی که در سرت بود مجال بیرون ریختن نباشد .

 انگار اجل است این خودنویس و آمده است جانت را بگیرد . ولی من مشتاق دادن جانم ... نرو ... نرو

 و میرود سمت دیگری هواست ...حواست ؟ هواس را با کدام ح می نویسند اصلن؟

 و بعد ایده ی یک شعر شکل می گیرد و بی دعوت خودش سرازیر می شود روی برگه های سپید و خیس می شود کاغذ از شیره ی جانت ...

 و چقدر وبلاگ نویسی هم کیف می دهد بعد از شعرهایی که سرزده می رسند ...

 پی نوشت :

(قسمتی از ترانه ی جدید ) 

تلاشِ یک استکان چایِ خیلی داغ

 برای گرم کردنِ روزهای خیلی سرد

 زنی که مُرد دیگر برای خودش

 زنی که مُرد بس که گریه نکرد

 و صحبتِ صندلی و میز با تو

 و قرن ها نگاههای تو بر دیوار

 شب از دهان ِ تو اغرارِ مردنِ من

 و بازیِ سکوتِ من به معنیِ انکار ...

 پی نوشت 2 : عجب!!! شعر رفته است توی پی نوشت و متن اصلی شده است حرف ؟

 می شود برداشت کرد که دوره دوره ی حاشیه است و حاشیه حرف است . و هنر که اصل ماجراست به گوشه ای خزیده و از یادها رفته است ...

+ تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ساعت 23:4 نویسنده نگار.داستان پور |

کشید با سپید عکس ِ دو بال بزرگ

نوشت روی یک خط سرخ اسمش را

پرید تا به ارتفاع زمین

به ماه آویخت سکه ی طلسمش را

...

 نگار.د


پی نوشت : این اولین پست سال نود و سه است و نگارش این شعر جدید آنهم با نام عشق را به فال نیک گرفته ام . 

پی پی نوشت : خواندن کتاب ِ ( تا روشنایی بنویس : احمد اخوت ) را به همه دوستان خصوصا دوستان ِ قلم به دست پیشنهاد می کنم . خواندن این کتاب لااقل برای نویسنده ی تنبلی مثل من توانست آنقدر دلپذیر و تاثیرگذار باشد که علاوه بر شروع دوباره ی مطالعه ی منظم ، با برنامه ریزی ِ درستی نگارش چندین کار را در دست بگیرم .

+ تاریخ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ساعت 16:44 نویسنده نگار.داستان پور |

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

 سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

 عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

 آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

( فاضل نظری)

+ تاریخ شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ساعت 20:45 نویسنده نگار.داستان پور
نمایش کودک ( یلدا ) 

( ویژه ی کودکان 3 تا 9 سال )

از یکشنبه 24 آذر ماه تا 30 آذر در خانه کودک اصفهان بروی صحنه خواهد رفت .

( صبحها ویژه ی مهدها و عصرها ویژه خانواده ها )

نویسنده : نگار داستان پور

کارگردان : زهرا طباطبایی

بازیگران : نگار معین و مریم وکیلی

طراح و ساخت عروسکها : نگار داستان پور


+ تاریخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ساعت 14:30 نویسنده نگار.داستان پور |


بی گمان صبحی سپید می آید

تو در راه ، پنجره ها را می بندی

و سپیده از شکاف میان درها

به دستانت هجوم می آورد

و پوست ابریشمی ات را کنار می زند.

آنگاه که خود را به بلند ترین نقطه ی انزوا محکوم می کنی

بی گمان روشنایی نزدیک است

نزدیک تر از تنفس بی رمق و سکوت ِ صدساله ات.

و شال سرخ تو در باد می چرخد

و خیال می بافد که دور می شود از این گره های کور

و روی گردن باریک و بلندت

شوق می ریزد ، سرخکِ بلند امیدوار.

تو اما مشغول اندیشه هایی

و آهسته

بی که بدانی

به سمت نور می روی .


نگار . د

92/8/8

+ تاریخ دوشنبه بیستم آبان 1392 ساعت 22:24 نویسنده نگار.داستان پور |

بخشی از خاطرات آدمی برمی گردد به روزهایی که بدترین احوال عمرش را داشته است

و این بخش انقدر وسیع است که گاهی خیال می کنی خاطرات تو تماماً از روزهای بد تشکیل شده است . 

در نسبی بودن بد و خوب هم که شکی نیست . بد ، به معنای چیزی که آن لحظه آزاردهنده بوده است . و خوب به معنای اینکه آن لحظه برایت بسیار شیرین بوده .

اما هرطور نگاه می کنم ، گویی خاطرات ، حس عجیبی به آدم می دهد . گویا لحظاتی بوده اند در زندگی ات که تو به درستی در آنها نزیسته ای

شاید بعضی از  این خاطرات آنقدر بزرگ بوده اند که در توان تو نبوده است که در لحظه ی وقوع ، تماما زندگی اش کنی . و حال با گذشت زمان و بزرگ تر شدنت ، می توانی دوباره بخش های دیگری از آن را دیده و بچشی .

این می تواند به این معنا باشد که در واقع آن بخش از خاطرات تو که از تلخی ها سرشار بوده اند و اکنون جز حسی عجیب و شورانگیز در وجودت نمی ریزند هم ، بد یا تلخ نبوده اند .

و تو تنها آن زمان ، قادر بوده ای بخش تلخ مزه ی آن را بچشی .

حالا این حرفها را برای چه زدم ، خودم هم نمی دانم ...

+ تاریخ یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 19:42 نویسنده نگار.داستان پور |

شما دعوتید به :

محفل نویسندگان جوان

به میزبانی کافه هست :

انقلاب - چهار باغ عباسی - مادی نیاصرم سمت راست

اولین گردهمایی

داستان خوانی ( آدمِ سکوت کرده )

نویسنده : نگار داستان پور

سه شنبه 12 شهریور ماه نود و دو

ساعت 6 بعدازظهر


+ تاریخ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ساعت 6:22 نویسنده نگار.داستان پور |


شک ندارم یکی از همین روزها می میرم . گفته اند یکی از همین روزها ناگهان زمین سرد میشود . درختهای تنومند به یکباره منجمد میشوند و ابرها ، مانند تکه یخ های شناور در آسمان پدیدار میشوند . پیش از اینها فکر می کردم انسان می تواند یک اَبَر خدا باشد ، یک موجود مستقل و قدرتمند که قادر است سرنوشتش را خود بدست بگیرد . که قادر است مرگ و زندگی اش را به خواست خود رقم بزند و به ابدیتی عظیم دست یابد . همین امروز اما ممکن است همان روزی باشد که خواهم مرد . و جسدم را باد درهم خواهد شکست . تکه تکه میان سوز سرما و تاریکی بی سابقه ی زمین پخش خواهد کرد و عطر مرا در هوا و در مشام جهان خواهد ریخت . شک ندارم یکی از همین روزها عطرهای ما جهان را خواهند بلعید . وگذشته و اکنون و آینده مان را به هم خواهند رساند . آنگاه بر ما حکم خواهند راند و ما را خلق خواهند کرد . ازینروست که یقین دارم روزی با عطری متولد شده ام و روزی دوباره خلق میشوم و عطرهای بیشماری را به خاطر می آورم .

+ تاریخ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ساعت 21:53 نویسنده نگار.داستان پور |