خانه ی سبز
برای خسرو شکیبایی که در فراغش سیل می گرید جهان ِ هنر
شب از مرور جاودانه ی چشمانت
پناه می برم به خانه ی سبز و بیکرانه ی تو
برای عطر اقاقی های مانده در کلامت ،
هزار بار سایه بان می شوم از نو...
ولی چه فایده دستان ِ بی امانم را
نیست در فراغ تو خانه ای به میهمانی
نیست هرگز در سکوت بی مرزت ،
هیچ مرور غم انگیزی ، آشکارا و پنهانی !
شب از حجوم تلخ ِ فراغت دو نیم می شود
و زیر بارش ِ سرخ ِ گریه هایم
عجیب می میرم و به خاطره ها تسلیم می شوم.
برای دیدنت هنوز هم می میرد شیرین
خسرو ، شکیبایی کن که می رسد اکنون
نگو که رفته ای
خانه ی سبزت ، چشم به راه ِ تو می شود ، غمگین !

پی نوشت یک :
به گزارش خبرگزاري فارس، «خسرو شكيبايي» بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ساعت 9 صبح امروز جمعه 28 تير در سن 64 سالگي به علت نارسايي قلبي در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت.
باور ندارم رفتنت را !!!!!!!!!
خدایا بگو که حقیقت ندارد ! ندارد !
باور
به همان باور دلباختگي
به گل ِ از قفس آزاد شده كه محال است، ولی
به تماشا ، به وجودت ، همه دل باخته ايم .
تو شروعت همه عشق،
پر پرواز ِ نفس
به حضورت به طلوع ، همگي ساخته ايم .
توُ باران ، سرشار
منُ شبهاي سياه
توُ آرامشُ عشق
قصه ي كهنه ي شوق
گرچه آوازِ حيات
پشت چشمان غم است
اي تو معناي بهار پُل ِ روييدن ماه
اين نگاه است نگاه .
به بلنداي سپهر ، كه دل از من ببرد
لحظه ي شب شده ... راه .
به همين سادگي
شبهاي خوش يُمن اما كوتاه ،
با فیلم به همین سادگی ِ میرکریمی
از سينما سپيده تا ، لحظه ي نابِ ما شدن
تو كافه يِ سياه سفيد ، توُ ترانه هاي من
چشماي تو مثِ غزل، واژه ي من رنگِ كبود
قصه ي فيلمِ غربتِ ما به همين سادگي بود
ساعتِ گيجِ عاشقُ ، ثانيه هاي بي قرار
رو تنِ ماهِ نقره اي ، خاطره هاي بي شمار
روزاي خاكستريُ دستاي ما مثِ قديم
تويِ خيابوناي شهر، باز منُ تو قدم زديم
غُربت سردِ واژه ها تو چشم ما گُم شده بود
ستاره باور نمی کرد که ما دو تا هم قدمیم
اما غروبِ اين غزل ، يه جاي شب سر مي رسيد
جاده ي خوشبختيِ ما ، بايد به آخر مي رسيد
تموم ِ دلواپسي هام ، براي اين يه لحظه بود
اما حضورت واسه من ، شبيه ِ يك معجزه بود

تصویر صادق هدایت وقتی تلخی لبخند دنیا را به بوسه ی مرگ فروخته بود!
هراس
به هراسی می مانی
که از پوچی ِ بی اندازه ام نشئات می گیرد
و رفتنت را ، هرگز نمی فهمم
به هراسی می مانی
به هراسی که شب تا سحر ِ بودنم را تلخ کرده است
و خواب را با چشمانم غریب !
بی شک
ناخواسته بر دفترم می نشینی
و حضورت را از چشمانم دریغ می کنی
تو هراسی ، که از نبودنش هراس دارم.
پی نوشت: هنوز خرابتم رفیق! بدجوری هوات ُ داره دلم!
کاش (به همین سادگی ) هیچ گاه انتهایی نداشت! کاش!
یادم بنداز
نزار فراموش کنم!
یادم بنداز تو رُ دارم ، اگرچه قصه داغونه
یادم بنداز که این راز ُ ، کسی جز ما نمی دونه
اگه پوچم ، اگه خشکم ، اگه حالا زمستونه
به یاد ِ من بیار از نو ، که تو هستی تو این خونه
به جای گریه خندیدن ، تو که هستی چه آسونه
تو بازاری که هیچی نیست ، فقط غصه فراوونه
یادم باشه بهار این جاس ، اگه حتی بیابونه
یکی هم قدر ِ این عشقی ، که من دارم رُ می دونه!
اگه پوچم ، اگه خشکم ، اگه حالا زمستونه
به یاد ِ من بیار از نو ، که تو هستی تو این خونه

چشم بارونی ِ کوکب
خانوم ِ ترانه برگرد! بی تو این خونه تباهه
جای ِ دستای تو خالی ، دل ِ آینه ها سیاهه
تن ِ داغ ِ لحظه هامون ، داره می سوزه تو این تب
بی تو پایانی نداره ، چشم ِ بارونی ِ کوکب
خانوم ِ ترانه روزا ، دیگه یادگار ِ درده
یه نفر طلسم ِ دوری ، زیر ِ خاک ِ خونه کرده
حرف ِ تقویم ِ رو طاقچه ، حکم ِ هفته های دوره
وقتی چشمات مال ِ من نیست ، این ترانه سوت و کوره
مادر ِ ناز ِ تو قصه ، دل ِ گریونم ُ دریاب
سر بزن که حس ِ خوبت ، مونده رو برکه ی مهتاب
تن ِ داغ ِ لحظه هامون ، داره می سوزه تو این تب
بی تو پایانی نداره ، چشم ِ بارونی ِ کوکب
![]()




