تبليغاتX
به همین سادگی (با یک نگاه تو ! )

نمی بینم

تو خیال کن نمی بینم!

  پشت میله های یخ بسته ی زندون ، وقتی حتی یه ملاقاتی ندارم

یاد اون چشای آفتابیت می افتم ، زیر چتر ِ غصه های شب می بارم

 اگه این سکوت ُ از لبام بدزدی ، یه نفس برات می خونم از سیاهی

که شب ُ دچار ِ سرگردونی کرده ، نفسی که خورده روش مُهر ِ تباهی

 نمی بینم ! نمی بینم دیگه غیر از من ِ خسته ، من ِ ساده دل بریده

نمی خونم ! نمی خونم که تموم ِ زندگیم به عمق ِ تاریکی رسیده

 اگه این قفس برام تنگه می خندم ، تا که فکر کنی بزرگی و حقیرم

می بینم اما بازم چیزی نمی گم ، پشت ِ این نقاب ِ زخمی گُر می گیرم

 یاد ِ خاموشی ِ روزا که می افتم ، دل به سوسوی ِ چراغ ِ شب می بندم

وقتی ناگذیر درد ِ این سکوتم ، واسه ی دلخوشی ِ شما می خندم

دنیاتون از سر ِ من خیلی زیاده ؛ قفس ِ شما برام عین ِ بهشته!

نمی دونم نمی دونم چه بزرگی ؛ قصه ی زندگیمون ُ خوب نوشته !

 نمی بینم ! نمی بینم دیگه غیر از من ِ خسته ، من ِ ساده دل بریده

نمی خونم ! نمی خونم که تموم ِ زندگیم به عمق ِ تاریکی رسیده

 


پی نوشت : این مدت نشد ترانه هامو تو وبلاگ بگذارم...خب مشغول کلاسای تئاتر بودم.

فکر می کنم ترانه هام یکم فضاشون عوض شده و از فضای کارای آقای گلرویی بیرون اومده !

یکی دو هفته پیش خانه ترانه ی تهران بودم...خیلیا بودن و ترانه ای که برای شاعر آزادی (یغما گلرویی)

نوشته بودم را خوندم البته برای دکتر یدالهی و ساناز صفایی !

یه کار تئاتر کودک که سال پیش کار می کردیم رو فیلمبرداری کردیم برای جشنواره کودک مهر ماه فرستادیم.


پی نوشت دو : این روزها فضای زندگیم تغییر کرده . با دوستای تئاتر خیلی صمیمی شدیم و اصلا فرصت

ناراحتی پیش نمیاد خدا رو شکر! فعلا روزای خوبی را داریم و با هم مشغول مطالعه هستیم.


پی نوشت سه : از همه ی دوستانی که این مدت واسم پیام گذاشتن ممنونم! امیدوارم همتون موفق باشید...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:54 توسط نگار.داستان پور |