سرزمین من جاییست ،
بر لب ِ ناخودآگاه ِ خورشید
که گاهی حواشی اش
نمناک می گردد و
بند ِ دلم پاره می شود !
جایی که چنان ممتد ، مثل ِ آونگ ِ ساعت ،
غقب می رود و باز می گردد
که شروع ِ هر لحظه اش
می شود خلقتی از نو ، نگاهی تازه به تکرار ِ عشق !
سرزمین ِ من ،
پای ِ خورشید ِ سیاهی جاودانه می گردد
که ساحل ِ افسونگر ِ هیچ مجسمه ای
قابل ِ پرستش نیست آن جا ،
جایگاهی
که آینه ی زشت رویی ِ من است.
سرزمین من ،
آه ، گاهی زُل می زند به عمق ِ چشمهایم
و گویی باز ...
متولد می شوم
متولد می شوم ، خلق می شوم!
پی نوشت: سرزمینی اگر برای زیستن و انسان بودن باشد!


