شاه غزل سپیدموی زیباروی من!
من در میان آب و اتش ِ چشمهای تو
چیزی عجیب یافتم ،
سررشته ای عمیق و بلند
از عمق نگاههای معصوم تو
تا قعر ناشکیب این دل افسرده ام!
هزار بار چشمهایت را خواندم و راز هیچش را هرگز نفهمیدم
کجا بودی تو
کجا بودی و چرا رسیدی...
آن روز سیه آسمان
با سری به زیر و شانه هایی رو به آسمان ِ بلند زندگانی من .



