سپیده گاه برای خفتن راهی نیست
سپیده گاه من به سرزمین تو می رسم
تلخ ِ اضطراب می شوم تا خورشید شعله سرکشد
باد روسری برقصاند
و شمع های مزارم خاموش شوند با گیسوی پریشانش!
و من زیر ِ آوار خاک
تن می دهم به موریانه های سمج...
تو نمی رسی که شفاعتم کنی!
تمام شب را خفته ای . سوسوی بادها را کشتم تا مبادا بیدارت کنند.
خفتی و من منتظرت بیدار...
شمع ها دیگر بار روشنی نخواهند گرفت
باد دوباره خاموشی اختیار خواهد کرد
چون تو بازگشته ای به راه خود... پشیمان از دیداری که در کار نبود.
دور می شوی.
سایه ات در امتداد قبرها بزرگ می شود
و من کوچک!
قتل نفس(صادق هدایت! زود رفتی)
روز غریبانه ی ما ٬ لحظه ی تلخ رفتنت
غربت ِ بوسیدن ِ مرگ ٬ تو التماس ِ بدنت
نفس نفس تو می زدی ٬ با تو بهانه جون میداد
دستای سرد ُ خسته تُ٬ به دست ِ آسمون میداد
تو قتل ِ نفس ِ واژه هام ٬ ثانیه هم امون میخواد
(آبجی خانوم) ِ قصه هات ٬ یه اسم ِ بی نشون میخواد
کاش به شبا جون بدم و اسم ِ منم خاطره شه
بگو چجوری زندگیم ٬ از روی عادت نباشه؟!
مث ِ خودت شعر ِ منم ٬ یه عمره تو این قفسه
می خوام به دارش بزنم ٬ هرچی که بود برام بسه!
لعنت به هرچی خاطره س ٬ به هرچی جای خالیه
خودت بگو حادثه بود ٬ مرگ ِ تو هم خیالیه
حالا منم مث ِ توام ٬ فکر می کنم خسته بودی
اون شیر ِ گاز ِ بی زبون رُ اشتباه بسته بودی!



